عشق و تنهایی
حرف دل یک عاشق
بالاخره تصمیم گرفتم. صبح وقتی میخواستم برم طرف آموزشگاه سر راه رفتم داروخونه صدتا دیازپام با صدتا الوپروزولام گرفتم. وقتی رسیدم خیلی راحت بهش سلام دادم، با بقیه استادا خوش و بش کردم. ساعت های درسی ام رو خیلی راحت گذروندم. دیگه اصلا احساس تشویش و دلشوره نداشتم. وقتی کلاسام تموم شد دیدم تو آموزشگاه بجز من و اون کس دیگه ای نیست. رفتم تو دستشویی قرصا رو باز کردم و خوردم. اومدم روبروش نشستم و گفتم من واقعا به دردت نمیخورم. اگه خوبی بدی از من دیدی حلالم کن. میدونید بهم چی گفت؟ گفتش برو بابا تو هم دلت خوشه ها!!!! اصلا باور نمیکردم همچی چیزی بگه. نشستم و فقط نگاش کردم. نمیدونم چند دقیقه طول کشید تا خوابم برد. ولی وقتی بیدار شدم تو بیمارستان بودم. کلی شلنگ به دهن و دماغم وصل بود. دور و برم فقط آدم با لباسای سفید میدیدم. کسی رو نمیتونستم تشخیص بدم. همه چی واسم تار بود. فقط میفهمیدم که این آدما دکترن. بعدش دوباره خیلی زود خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم نصفه شبه. بابام بغل تختم رو صندلی خوابیده. یادم نمیومد کجام؟ چی اتفاقی افتاده؟ چرا تخت خوابم اینقدر بلند شده؟ میخواستم برم دستشویی. وقتی خواستم از تخت بیام پایین احساس کردم یه چیزی دستمو گرفته وقتی نگاه کردم دیدم به دستم سرم وصله. همین موقع بابام از خواب بیدار شد. گفت خوبی؟ کجا میری؟ گفتم دستشویی. گفت صبر کن سرم رو در بیارم بعد برو. وقتی از دستشویی برگشتم دوباره خیلی زود خوابم برد. وقتی بیدار شدم دیدم همه خونواده بالا سرم جمع اند. بابام، مامانم، خواهرام، همه بودند. اون موقع یادم اومد که چه اتفاقی افتاده بود. من خودکشی کرده بودم. ولی موفق نشده بودم. واسه همین تو بیمارستان بودم. همه خونواده حالمو میپرسیدن من فقط میگفتم خوبم. وقتی وقت ملاقات تموم شد نشستم با خودم تنهایی فکر کردم. از کاری که کرده بودم پشیمون نبودم. از این ناراحت بودم که چرا کارم نصفه کاره مونده. کی منو نجات داده. کی منو به بیمارستان رسونده. کی به بیمارستان زنگ زده. حدود یک هفته بستری بودم بعدش مرخص شدم. دیگه طرف آموزشگاه نرفتم. رئیس آموزشگاه زنگ زده بود و گفته بود که دیگه نمیخواد من اونجا درس بدم. بعد از اون روز دیگه ندیدمش. واقعا یه آدم ضعیفی بودم که نمیتونستم اونو خوشبخت کنم. همون بهتر که با دیگری رفت. هیچ وقت آخرین نگاهش و آخرین حرفش یادم نمیره. آخرین نگاهش و حرفش پر از تمسخر بود. اما هنوز بعد از پنج سال دوسش دارم. حتی وقتی فهمیدم عروسی کرده ذره از عشقم به اون کم نشد. من نیمتونستم بهش برسم. میدونم شاید با خودتون بگین ای بزدل، یه کم صبر میکردی، یه کم بیشتر تلاش میکردی، شاید میتونستی بهش برسی. ولی شما خبر ندارید که من چقدر زحمت کشیدم. چقدر رنج دیدم. چقدر خفت و زاری دیدم. ولی نشد. خیلی سعی کردم، به هر دری زدم، اما نشد. نشد. نشد. دیگه بهم زنگ نزد. دیگه بهم ایمیل نزد. دیگه حتی نخواست منو ببینه. بهش چند بار زنگ زدم که میخوام ببینمت. ولی هر بار جواب رد داد. امسال ماه خرداد بود که فهمیدم عروسی کرده. دیگه بهش زنگ نزدم. رفتم زیارت واسه خوشبختی اون و شوهرش دعا کردم. نماز شکر خوندم. از خدا خواستم تا همیشه مواظبش باشه. دیگه واسم مهم نیست که واسه چی زنده ام. واسه چی نفس میکشم. فقط منتظرم تا بمیرم. دیگه دست به خودکشی هم نمیزنم. نه اینکه از فکرش اومده باشم بیرون. همیشه و هر لحظه به مرگ و خودکشی فکر میکنم. ولی اینو فهمدیم که تا وقتی خدا نخواد نمیمیرم. واسه همین همیشه منتظرم.... یا حق حدود دو هفته ذهنم بدجوری مشوش بود. به هیچ چیز دیگه ای نمیتونستم فکر کنم بجز پیدا کردن پول. سر کلاسا تمرکز نداشتم. نمیتونستم به خوبی به بچه ها درس بدم. حتی تو خونه هم با کسی حرف نمیزدم. یه جوری با همه قهر کرده بودم. با کسی حرف نمیزدم. به هر کس که میرسیدم فقط به یه سلام بسنده میکردم. حتی دیگه با اون هم کمتر حرف میزدم. احساس حقارت میکردم. احساس میکردم جلوش کم آوردم. همه امیدش به من بود و من داشتم اونو نا امید میکردم. خیلی سعی کرده بودم تا اینکه بتونم کاری کنه که دیگه سیگار نکشه. ولی دوباره شروع کرده بود. منم از فرط نا امیدی بد جوری سیگار میکشیدم. دیگه واسم مهم نبود که خونوادم بفهمه سیگار میکشم یا نه. دوباره به همون حالتی برگشته بودم که قبل از دیدن اون داشتم. افسرده، نا امید، از دنیا بیزار، از خودم بدم میومد. با اینکه هفته پیش نیتجه کنکور اعلام شده بود. مهندسی معدن قبول شده بودم. ولی اصلا احساس خوشحالی نمیکردم. با اینکه دو سال پشت کنکور بودم تا اینکه این روز رو ببینم ولی وقتی نتیجه ام رو دیدم هیچ حسی بهم دست نداد. نه خوشحال شدم نه ناراحت. انگار که کار بیخودی رو انجام داده بودم و نتیجه اش برام مهم نبود. وقتی به خونه خبر رو دادم همه خوشحال شدن الا خودم. بعد از دو هفته دوباره حرفو پیش کشید. گفت میخوای چی کار کنی؟ گفتم تو که گفته بودی صبر میکنی، حالا میخوای بزنی زیرش. گفت نه، نمیخوام. ولی وضعیت منو درک کن. بابام بدجوری گیر داده. منم گفتم خب تو هم وضعیت منو درک کن. الان هیچی ندارم. باید یه مدت صبر کنی. گفت نمیتونم. از یه طرف بابام بهم گیر داده از یه طرف رئیس آموزشگاه. تو رو خدا یه کاری کن. گفتم اگه مشکل منم. از زندگیت میرم کنار تا با خیال راحت تصمیم بگیری. گفت نه مشکل تو نیستی. به خدا دوسِت دارم. ولی نمیتونم بیشتر از این، این وضعیت رو تحمل کنم. هر کاری میکنی فقط زودتر انجام بده. گفتم نمیتونم. به هر دری زدم بسته بود. آخه دیگه چی کار کنم. سرشو انداخت پائین و سکوت کرد. منم دیگه چیزی نگفتم. بعد از چند دقیقه گفت فلانی (رئیس آموزشگاه) دیشب اومده بود خواستگاری. گفتم چی؟ اون اومده بود خواستگاری تو؟ گفت آره. گفتم چی جوابشو دادی؟ گفت میخواستی چی بگم. بهش گفتم باید فکر کنم. اونجا بود که فهمیدم سر دوراهی گیر کرده. منو دوست داره اما من نمیتونم خوشبختش کنم. اونو دوست نداره اما میتونه باهاش خوشبخت بشه. گفتم خب فکراتو بکن. بهش جواب بده. قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه از آموزشگاه اومدم بیرون. تصمیم خودمو گرفته بودم. من مثل مانعی بر سر راه خوشبختی اون قرار گرفته بودم. باید میرفتم کنار. اما چجوری؟ نه میتونستم فراموشش کنم، نه میتونستم بهش برسم. تو راه خونه فکر میکردم که چجوری از سر راهش برم کنار. آخر به نتیجه ای که میخواستم برسم رسیدم. 1- اول از همه کسایی که به دل شکسته ام سر میزدند و درد دلاشو میخوندن معذرت میخوام چون یه مدت نبودم. 2- واسم یه کاری پیش اومده بود دسترسی به اینترنت نداشتم 3- تو این سه ماه اینو فهمدیم که تو این مدتی که نبودم واسه هیچ کس مهم نبود جز یه نفر 4- البته واسم مهم نیست که کسی برام ارزشی نمیذاره چون بهش عادت کردم 5- از اون یه نفر ممنونم که بعضی وقتا اینجا میومد 6- اون یه نفر بنفشه نویسنده وبلاگ زندگی مهندسیه خب الان ادامه داستانو میگم یه روز رئیس آموزشگاه بهم گفت آقای فلانی ساعت تدریست چه موقع است؟ گفتم: ساعت هفت صبح تا ده صبح و ساعت سه بعد از ظهر تا هفت شب گفت: پس ساعتایی که اینجا درس نداری تو آموزشگاه نباش خوب نیست فهمیدم منظورش چیه؟ یه نگاه بهش کردم و گفتم مشکلی نیست. تو آموزشگاه یه استاد دختر دیگه هم بود. یه دختر فشنی با موهای طلایی و مانتو کوتاه و کفش های پاشته بلند که تقریبا هم سن و سال خودم بود. قیافه جذابی هم داشت. اسمش نیلوفر بود. ولی چون زیادی به خودش میرسید ازش خوشم نمیومد. همیشه هم به طور خاصی به من نگاه میکرد. همیشه صحبت های منو و اونو زیر نظر داشت. همیشه گوش به زنگ میشست ببینه کی من با اون حرف میزنم تا گوش بده. نمیدونستم چرا این کارا رو میکنه تا روزی که رئیس آموزشگاه بهم گفت ساعت های بیکاری رو نباید تو آموزشگاه باشم. اونجا بود که فهمیدم کار، کار نیلوفره. خبرا رو به گوش رئیس رسونده. اگه رئیس میتونست منو حتما اخراج میکرد. ولی نمیتونست چون بیشترین شاگردای آموزشگاه دست من بود. هم دوستای خودمو تو آموزشگاه آورده بودم هم تبلیغات زیادی کرده بودم. این کار هم به نفع خودم بود هم به نفع آموزشگاه. بهر حال دیگه نمیتونستم تو روز زیاد باهاش حرف بزنم به خاطر همین ازش خواهش کردم که تلفنی با هم ارتباط داشته باشیم. بعد از اون موقع تا نصف شب با هم حرف میزدیم. بهترین روزای زندگیم همون روزا بود. هیچ وقت اون روزا رو فراموش نمیکنم. یادش بخیر. یکی از روزایی که رئیس آموزشگاه نبود بهم گفت فلانی چی کار میخوای بکنی؟ گفتم منظورت چیه؟ گفت آخر این رابطه چیه؟ گفتم معلومه یعنی تو نمیدونی؟ گفت نه. نمیدونم. گفتم اگه یه کم صبر کنی آخرش بهم میرسیم. گفت تا کی؟ گفتم نمیدونم. گفت یعنی چی؟ فقط میخواستی با من بازی کنی؟ تو که نمیدونی آخرش کی میرسه چرا شروع کردی؟ دیگه نمیدونستم چی بگم. جلوش کم آوردم. اون روز خیلی از دستم ناراحت شد. نمیدونستم چرا این حرفو پیش کشیده تا اینکه بعد از چند ماه فهمیدم چرا اون روز این حرفو زد. شبش واسش خواستگار اومده و اون رد کرده بود. باباش بهش گفته چرا رد کردی؟ پسره مهندسه؟ بهتر از این برات پیدا نمیشه. اونم به باباش گفته بود هنوز زوده. اگه دانشگاه قبول نشدم عروسی میکنم. اگه قبول شدم درسمو میخونم. باباش هم ظاهراً قبول کرده بود. منم روزی که اون بهم غیر مستقیم فهموند باید یه کاری کنم شب با بابام حرف زدم. کل ماجرا رو تعریف کردم. بابام فقط این یه جمله رو گفت: "هر وقت پول پیدا کردی برو عروسی کن." این جمله بابام هیچ وقت یادم نمیره. آخه من تو اون موقعیت از کجا پول عروسی رو میاوردم. داداشم شش سال تموم کار کرد تا تونست پول عروسیشو جور کنه. حالا منم باید پول عروسیمو خودم پیدا کنم؟ با حقوقی که از آموزشگاه میگرفتم میتونستم زندگیمو بچرخونم ولی برای عروسی خیلی کم بود. تازه هنوز نتیجه دانشگاه هم نیومده بود. نمیدونستم قبول میشم یا نه؟ بهر حال تا صبح با خودم فکر کردم که چی کار کنم. بالاخره به یک نتیجه رسیدم. صبح وقتی رفتم آموزشگاه بهش گفتم که باید یه مدت صبر کنی؟ گفت تا کی؟ گفتم هر وقت پول عروسی جور شد میام خواستگاریت. گفت یعنی چی؟ تو که گفته بودی وضع زندگیتون خوبه؟ گفتم آره. وضعمون خوبه ولی بابام بهم پول عروسی رو نمیده. میگه خودت باید پیدا کنی. یه خنده تلخی کرد و هیچی نگفت. با این خنده اش مثل این بود که تو دلم زلزله شده باشه. احساس کردم یه چیزی از دلم افتاد. دعا میکردم زمین دهن باز کنه و من برم زیر زمین و این خنده رو نمیدیدم. اون خنده اش بدجوری غرورمو شکوند. اون موقع هیچی نگفتم. رفتم سر کلاس و درس دادم. یادم نمیاد چی میگفتم ولی معلوم بود حس و حال درستی نداشتم. چون همه بچه ازم میپرسیدن استاد حالتون خوبه؟ منم فقط میگفتم آره. اون روز تموم شد. شب وقتی داشتم دوش میگرفتم یه نگاه به تیغی که بغل آینه بود انداختم برش داشتم میخواستم رگمو بزنم. ولی نمیدونم چرا نتونستم. شاید ترسیدم. ولی اسمشو پشت دستم خط انداختم. انقدر تیغ زدم تا پوست دستم کاملا کنده شد. خون قطره قطره میومد بیرون. نمیدونم چرا خونم خیلی زود بند اومد، احتیاج به بانداژ نشد. (بعد از این ماجرا همیشه پیراهن های آستین بلند میپوشم). از حموم اومدم بیرون و مستقیم رفتم تو اطاقمو رو تخت دراز کشیدم و شروع به فکر کردن کردم. درباره هم چی فکر میکردم. اینکه چجوری پول پیدا کنم. اینکه چی کار کنم بابام راضی بشه پول بده. حتی به پیدا کردن پول از راه های خلاف هم فکر کردم. یه رفیق داشتم که خرده فروش تریاک و حشیش بود. فکر کردم برم باهاش حرف بزنم منم تو کار ببره. خلاصه به همه چیز و همه کس فکر کردم تا اینکه خوابم برد. دیروز رفته بودیم نامزدی پسر دایی یکی از دوستام. تو یه باغ بود. یه طرف بساط حشیش و تریاک، یه طرف بساط ورق بازی و عرق خوری، یه طرف بساط ودکا و ویسکی، یه طرف بساط رقص و پایکوبی. این وسط من و یکی دیگه از دوستام مونده بودیم تو این جمع چی کار کنیم. رفتیم نشستیم تو ماشین دوستم و با هم حرف زدیم. خیلی وقته که توبه کردم و از خدا ممنونم که باعث شد دیروز توبه ام رو با اینکه همه چی محیا بود نشکونم. وقتی مجلس تموم شد تو دلم به شیطون میخندیدم که این دفعه نتونست گولم بزنه. (این از این حرفای بچگانه بود) دیشب هم یکی از دوستام زیاده روی کرده بود و همش تگری میزد تا صبح بالا سرش بودم و نخوابیدم. الان خیلی خستم میخوام برم یه شکم سیر بخوابم. یا حق یکی دو ماهی گذشت. تو این مدت بیشتر با هم آشنا شده بودیم. نتیجه کنکور هم اومده بود. قبول شده بودم. دیگه واقعا از اون آدم افسرده و منزوی که همیشه آرزوی مرگ میکرد خبری نبود. عاشق شده بودم. اگه اون نمیبود شاید هیچ وقت خدا رو نمیشناختم. هر روز بعد از کلاسام میرفتم زیارت. اول نماز زیارت میخوندم بعدش نماز شکر. آخر سر از همه هم واسه سلامتیش دعا میکردم. یه روز وقتی اومدم آموزشگاه دیدم ناراحته و خیلی غمگین نشسته پشت میزش. ازش پرسیدم چی شده؟ گفت هیچی. چیزی نیست. سرم درد میکنه. فهمیدم دروغ میگه. اون موقع نمیشد بیشتر از این چیزی ازش پرسید آخه بقیه استادا بودند. ساعت ده بود که کسی تو آموزشگاه نبود رفتم پیشش و بهش گفتم راست بگو. چی شده؟ گفت فلانی (رئیس آموزشگاه) بهش پیشنهاد ازدواج داده. یه دفعه جا خوردم. شوکه شده بودم. هیچی نمیتونستم بگم. یه چند دقیقه گذشت. وقتی فهمیدم چی گفته ازش پرسیدم تو بهش چی گفتی. گفت: بهش نه گفتم. بعدش گفت: میخواستم همون موقع از آموزشگاه برم و استعفا بدم. ولی نتونستم. میخواستم اول با خودت حرف بزنم ببینم چی میگی. راه حل نشونم بده. گفتم اگه از من میشنوی برو. از اینجا برو. گفت: نمیتونم. اگه برم شاید دیگه نتونم ببینمت. گفتم پس هر جور خودت صلاح میدونی. گفت میمونم و تحمل میکنم. گفتم مجبور نیستی. گفت تو عشق مجبوریت وجود نداره. هر کاری میکنم که تا آخرش پیشت بمونم. گفتم خب من از اینجا میرم تو هم برو. گفت نه اگه این کارو بکنی دیگه نمیتونم هر روز ببینمت. گفتم خب پشت گوشی با هم حرف میزنیم. بعضی وقت ها هم قرار میذاریم همدیگرو میبینم. جواب داد نه اونجوری دوست ندارم. مزاحمت ها زیاد میشه. همین جا خوبه. منم میمونم تو هم بمون. یه مدت که بگذره فلانی (رئیس آموزشگاه) روی خوش ازم نبینه بیخیالم میشه. گفتم باشه. اگه تو اینجوری میخوای حرفی ندارم. بعد از اون حرکات و رفتار رئیس آموزشگاه خیلی جالب بود. مثلا اگه ده دقیقه دیر میومد بهش زنگ میزد. بعد از ظهرها یکی دو ساعت زودتر بهش میگفت برو. تا یکی دو ساعت همین جوری تو پذیرش آموزشگاه میشست مثلا داره مطالعه میکنه ولی میخواست یه جوری سر حرفو باهاش باز کنه. بعضی روزا دیر میرفت سر کارش یا اصلا نمیرفت میشست تو آموزشگاه. سه نفری تو اطاق پذیرش بدون اینکه حرفی بزنیم همدیگرو نگاه میکردیم. روزای که میرفت سر کار من و اون تنها میموندیم شده بود واسمون سوژه جک. اداها و کاراهاشو تقلید میکردیم و میخندیدیم. ازش میپرسیدم دوباره پیشنهاد نداده میگفت نه. یه ماهی خیلی جالب گذشت. فقط میگفتیم و میخندیدیم. یا حق یه چند روزی کارمون شده بود تو سررسید واسه هم شعر گفتن. ازش خوشم اومده بود. خب شما فکر کنید تو بیست و چهار ساعت تقریبا هشت ساعت با یکی بشنید و حرف بزنید که حرفاتونو بفهمه چی احساسی بهش پیدا میکند؟ با خودم فکر کردم سررسید واسه این کارا خوب نیست. رفتم یه دفتر خوشگل خریدم و اولین شعری که خودم ساخته بودم واسش تو اون دفتر نوشتم. خیلی خوشش اومده بود. اونم تو جواب اون شعر فقط میخندید. حالا تقریبا سه هفته بود که با هم بودیم. از خیلی چیزا حرف میزدیم. از غذا گرفته تا خدا و فلسفه و خلاصه همه چی. یه روز بهم گفت فلانی من آخر این ماه از اینجا میرم. گفتم چرا؟ گفت حقوقش کمه. به دردم نمیخوره. خیلی ناراحت شدم. میدونستم تنها دختریه که میتونه منو خوشبخت کنه. الان دیگه عاشقش شده بودم. آخه چیزایی داشت که تو دخترای دیگه من ندیده بودم: 1- سیگار میکشید. (مثل خودم از وقتی که 17 ساله بودم) 2- حشیش میکشید. (مثل خودم هر وقت با دوستا یه جا جمع میشدیم) 3- نماز نمیخوند. (نمیگم کار خوبی میکرد ولی منم نماز نمیخوندم) 4- افسرده بود. (مثل خودم. از روزی که یادم میاد. شاید هفت یا هشت ساله بودم که از زندگی بدم میومد.) من همیشه کسی رو میخواستم که بفهمه چرا سیگار میکشم. چرا حشیش میکشم. چرا عرق میخورم. چرا نماز نمیخونم. چرا افسرده ام. و اون کسی بود که واقعا میفهمید من چی میگم. همه کارایی که تو زندگیش کرده بود دقیقا مثل کارایی بود که من کرده بودم. گذشت. اون یه هفته هم مثل برق گذشت. روزی رسید که میخواست با رئیس آموزشگاه تسفیه حساب کنه. میخواستم بهش بگم نرو. من دوست دارم. اما نتونستم بگم. به جاش تو همون دفتر شعر نوشتم: دوست دارم. نرو. وقتی خوند شروع کرد گریه کردن. گفت خیلی وقته منتظر این جمله بودم. گفتم پس نمیری. گفت نه. خیلی خوشحال شدم. اونقدر که با صدای بلند فریاد زدم. دنیا واسم قشنگ شده بود. دیگه از دنیا بدم نمیومد. میخواستم با همه وجودم دنیا رو بغل کنم. رفتم طرفش دستشو گرفتم و دستشو بوسیدم. اون فقط اشک میریخت. منم گذاشتم گریه کنه. فکر میکردم دیگه همه چی تمومه. اما روزگار هنوز بازیشو با ما شروع نکرده بود. یا حق تنهایی رو خیلی دوست دارم. چون میتونم با خیال راحت به اون فکر کنم. دلم خیلی واسش تنگ شده. (اگه الان اینجا بود میگفت خب ببر خیاطی سرکوچه تون دلتو واست گشاد کنه) دلم واسه صداش تنگ شده. واسه دستاش تنگ شده. واسه نفساش تنگ شده. دلم واسه قهر و اداهاش تنگ شده. واسه گریه هاش تنگ شده. واسه خنده هاش تنگ شده. واسه اخماش تنگ شده. خدایا ........................ چند روز پیش فال ورق گرفتم به نیت اینکه بازم میتونم ببینمش یا نه. جواب آره بود. خیلی خوشحال شدم. یعنی ممکنه بازم ببینمش. دلم واسه صورتش تنگ شده. واسه چشماش تنگ شده. واسه ابروهاش تنگ شده. واسه موهاش تنگ شده. واسه گرمای بدنش تنگ شده. یا حق یه چند روزی گذشت. تو این مدت رابطه من و اون فقط در حد یک سلام و علیک بود. راستش من اصلا با دخترا میونه ی خوبی ندارم. نه اینکه ازشون بدم بیاد ولی وقتی دور و برم دختر باشه احساس راحتی نمیکنم. یه وقت فکر نکنید خجالتی ام. تازه خیلی پررو هستم. ولی با دخترا راحت نیستیم. بگذریم. همون طور که قبلا گفته بودم امتحان کنکور داده بودم و منتظر نتیجه بودم. واسه همین وقت آزاد زیاد داشتم. از صبح که تو مرکز میرفتم شب میومدم بیرون. از ساعت شش که درس میدادم تا ساعت نه صبح. بعدش تو مرکز میشستم بیکار تا ساعت سه بعداز ظهر که دوباره کلاسام شروع میشد تا ساعت هشت شب. بقیه استادای مرکز نهایت دو ساعت تو روز درس میدادند. بعدش میرفتن دنبال کار و زندگی شون. از ساعت نه که من با اون تنها میموندم تو دفتر تا ساعت سه بعد از ظهر. تقریبا باهاش خودمونی تر شده بودم. یه سررسید داشتم که توش هر چی میشنیدم یا میدیدم مینوشتم. یه روز سررسیدم سر میز بود گرفت دستش و گفت آقای ........... ببخشید چیز خصوصی که ندارید من اینو ببینم. گفتم نه بفرمائید. یه چند صفحه ای ورق زد بعدش یه خودکار برداشت رو صفحه اول در حالی که داشت واسم میخوند نوشت: زندگی کاش چنان بود که در دیده خلق باطن هر کس از ظاهرش پیدا بود. گفتم منظورت چیه؟ گفت هیچی. من همیشه این بیت شعر رو واسه همه مینویسم. بعدش نوار گذاشت. خب کسی تو مرکز نبود و ساعتی نبود که کسی بخواد بره یا بیاد. نوار حمیرا گذاشته بود. یادم نمیاد چی میخوند. ولی من باهاش شروع کردم خوندن. یه دفعه برگشت و گفت شما هم از حمیرا خوشتون میاد. گفتم آره. یه چند دقیقه ای همین جوری گذشت بعد یهو پرسید آقای ............... شما از کدوم رنگ خوشتون میاد. گفتم سیاه. یه دفعه یه جن زده ها بهم نگاه کرد. چهار چشمی داشت به من نگاه میکرد. گفتم چی شد حرف بدی زدم. گفت نه. شما اولین کسی هستید که میبینم از رنگ سیاه خوشش میاد. گفتم شما هم که بدتون نمیاد. گفت چطور؟ گفتم آخه از روزی که دیدمتون همیشه لباسای سیاه و تیره پوشیدین. گفت آره منم رنگ سیاهو خیلی دوست دارم. میدونید چیه.؟ منم اولین بار تو زندگیم دختری رو دیدم که از رنگ سیاه خوشش میومد. اون لحظه خیلی ازش خوشم اومد. میخواستم برم بغلش کنم. ولی خب جلوی خودمو گرفتم. نوار حمیرا تموم شد و یه نوار از کیفش درآورد و گذاشت. این دفعه سیاوش قمیشی بود. برگشتم گفتم شما هم که سیاوش گوش میدین. گفت شما چطور؟ اگه بدتون میاد عوض کنم. گفتم نه. سیاوش دوست دارم. این دفعه انگار میخواست با چشماش منو بخوره. جوری نگاه میکرد که انگار تا حالا آدم ندیده. گفتم چته؟ چرا اینجوری نگاه میکنی؟ چیزی نگفت و سرشو انداخت پایین. فکر کنم فهمید داره بدجوری بهم نگاه میکنه. خب منم چیزی نگفتم. شروع کردم با آهنگ زمزمه کردن. یا حق سلام به همه نمیدونم کیا میان اینجا و به دل من سر میزنن و درد دلشو میخونن. ولی همون طور که گفته بودم که شاید داستان عشق من و اونو یه روز بگم حالا میخوام واستون تعریف کنم. اولین بار که دیدمش سر تا پا سیاه پوشیده بود. روسری سیاه، مانتو سیاه، شلوار سیاه، کفش سیاه و جوراب سیاه. اومد تو اطاق و گفت سلام. همه گفتیم سلام. عشق من از اون عشقا نبود که مثلا در نگاه اول عاشق بشم. نه راستش اولین بار که دیدمش هیچ احساسی بهش نداشتم. به اونم مثل خیلی از دخترای دیگه که اومده بودن و رفتن نگاه میکردم. بذارید بهتون بگم که من تو یه مرکز آموزشی زبان انگلیسی درس میدادم. امتحان کنکور داده بودم و منتظر نتیجه اش بودم. واسه دل مشغولی درس هم میدادم. دختر عموم هم تو همون مرکز درس میداد. واسه مرکز منشی نداشتیم تا به کارا رسیدگی کنه. هر کی میومد یه ماه بیشتر دووم نمیاورد. واسه اینکه حقوقش خیلی کم بود. آخه خود مرکز هم همچی درآمدی نداشت. بهرحال اون همسایه داییی دختر عموم بود. هر وقت دختر عموم خونه داییش میرفت اونم اونجا بوده. واسه همون با هم دوست شده بودند. دختر عموم اونو اون روز آورده بود تا با رئیس مرکز آموزشی حرف بزنه تا به عنوان منشی استخدام بشه. اتفاقا اون روز مرکز رو تعطیل کرده بودیم. آخه یکی از استادا نامزد شده بود واسش یه جشن کوچیک گرفته بودیم. ساعت حدود 3 بعد از ظهر بود که اون با دختر عموم به مرکز اومدن. من و چند تا از استادا تو اطاق پذیرش منتظر بودیم تا جشنو شروع کنیم که رسید. حدوداً 5 دقیقه با رئیس حرف زد و به توافق رسیدن. یه چند دقیقه ای نشسته بودیم که استادی که نامزد شده بود رسید ما هم جشنو شروع کردیم. چه بزن برقصی بود. خدایی یه وقت فکرای بد نکنین. فقط آهنگ بود و رقصیدن و میوه و آبمیوه و کیک و شیرینی و نوشابه و قهوه و چای. خدایی از این بیشتر دیگه چیزی نبود. دخترا یه طرف وایساده بودند و فقط نگاه میکردند. پسرا میرقصیدند. شاید باور نکنید ولی تو اون دو سه ساعت حتی یه بارم طرف دخترا نرفتم. تا اینکه جشن تموم شد و همه رفتند. من موندم و رئیس و دختر عموم و اون. اون موقع بود که ازش پرسیدم اسمت چیه. البته نه با این لحن و خیلی خودمونی. نه! ازش اینجوری پرسیدم: "ببخشید، اسمتون؟" اونم گفت:؟؟؟؟؟؟؟؟ . فهمیدم اسمشو دروغ گفته آخه اصلا بهش نمیومد که همچی اسمی داشته باشه. ولی خب به روم نیاوردم. یه چند دقیقه بعد گفت من باید برم. خونمون خیلی دوره. الان ساعت 6 شده و من تا خونه برسم میشه ساعت هفت و نیم. رئیس گفت باشه برو. ولی فردا ساعت هفت صبح اینجا باش. اون رفت. دختر عموم گفت منم میرم. با همدیگه از مرکز اومدیم بیرون و هر کی راه خودشو گرفت و رفت. فعلا همین قدر بسه تا بعد..... یا حق یا لطیف نمیدونم چرا همیشه خستم. اصلا دوست ندارم کار کنم. دوست ندارم زندگی کنم. ولی نمیخوام خودمو بکشم. آخه یه بار این کارو کردم و نمردم. بعد از اون فهمیدم تا خدا خودش نخواد من نمیمیرم. خدا رو خیلی دوست دارم. ولی چه فایده؟ منظورم این نیست که خدا واسه من کاری نکرده. نه! منظورم اینه که من نتونستم کاری بکنم. همه چیز محیا شده بود ولی من زدم خرابش کردم. همش تقصیر خودم بود. از کسی گله ای ندارم. نه از خدا، نه از اون ولی دلم هم واسه خدا تنگ شده هم واسه اون این یه جمله همیشه یادمه اینه از اون شنیدم وقتی برای اولین بار تو دفترم مینوشت واسم میخوند زندگی کاش چنان بود که در دیده خلق باطن هر کس از ظاهرش پیدا بود شاید یه روز واستون تعریف کردم چجوری باهاش آشنا شدم. یا حق
| Design By : Asheqe Tanha |

