عشق و تنهایی
حرف دل یک عاشق
کاش می گفتی که دوستم نداری کاش می گفتی ازم بدت میاد ولی نمی گفتی برو کاش از آن چشم ترم می دیدی عشق را کاش از آن دستان سردم می گرفتی دلم را آن دل که هدیه دادم به تو اما ... با چشمای کورم نشستم به راهت تا بچینم گلی از شاخه نگاهت عزیزم تو چرا رفتی گذاشتی منو اینجا تک و تنها تو شهر غمها می خوام بمیرم سر راهت تا که بگیری دستمو تو دستت گاهی به این دل شکسته سری بزن گریه هاشو ببین اشک هاشو ببین شاید دلت کمی برایم بسوزد نه!... دلسوزیت را نمی خواهم همدردیت را نمی خواهم هیچ چیز از تو نمی خواهم من فقط تو را من خواهم فقط تو را... ای دوست ! ای رفیق! نمیدانم چه بگویم چه بنویسم از که بگویم از که بنویسم؟ بسیار حرفها در دلم مانده است از چه بگویم از چه بنویسم؟ میخواهم فریاد بزنم در دلم غصه ها دارم از که بگویم از که بنویسم؟ میخواهم از تو بگویم میخواهم از تو بنویسم اما نمیشود نمیتوانم بغضی که در گلویم مانده است فشار میدهد حنجره ام را دردی که در دل دارم میلرزاند سینه ام را از که بگویم از که بنویسم؟ میخواهم برایت بگویم برایت بنویسم اما دیگر زبانم یاری نمیکند دیگر دستم توانی ندارد بسیار حرفها هنوز مانده است در دلم از که بگویم از که بنویسم؟ هنوز هم نمیدانم چه بگویم چه بنویسم شبها که آسمان دلم بارانیست کجایی؟ در کنج دلم فقط درد دوریست کجایی؟ گم شده این دل تنهای من در غصه ها ناز چشمانت هنوزم خریدنیست کجایی؟ دوستت دارم هنوزم با اینکه ازم دل بریدی به انتظارت میشینم تا اینکه یه روز تو برگردی ولی میدونم دیگه نمیبینم اون چشمان سیاهت را آخه اونا مال دیگری شده عروسک تازه خریدی دل من دل شکسته من چرا به انتظارش میشینی امشب دل من مثل ابرا غصه داره ولی انگار نمیتونه نمیخواد بباره ابرا منتظرن رعدو برقشو کم داره دل منم منتظره چشماتو کم داره با عرض سلام خدمت همه شما دوستان شرمنده یه مدتی بود که دچار یه جور افسردگی شده بودم به خاطر همین حتی نمیتونستم به دلم سر بزنم ولی خدا رو شکر الان بهترم به امید خدا از این به بعد سعی میکنم هفته ای یه بار یه سر به دلم بزنم پس با اجازه چشمان سیاه تو مانند شبهای من است چشمانت را ز من پنهان نکن بگذار تا میتوانم از نور آن بهره مند شوم بگذار تا نور چشمانت شبهای سیاهم را روشنی بخشد فراموش میکنم شبهای تاریک بیکسی ام را وقتی به چشمان سیاهت نگاه میکنم بگذار تا چشمانت چراغ شبهایم شود تا از تاریکی شبهای تنهاییم به در آیم اما تو چه میفهمی که چشمانت با من چه کردند چشمان سیاهت را ز من پنهان نکن بگذار آنها را ببینم و در خود آتش بگیرم رفتی اما دلم دیگه برات تنگ نمیشه آخه دلی نمونده تو این سینه خسته همه بود و نبودم از دار دنیا دلم بود که اونم به عشق تو گیره رفتی و دلم رو با خودت بردی از اینجا یه لحظه هم فکر نکردی عاقبت من چی میشه اگه الان که میگم برو بی خیال ما واسه اینه که دلم با دلت تو سفره هر جا هستی از یاد دلم نشو جدا چون دلم الان پیش تو امانته
خودش گفت دیگه نمی خوادت چرا براش میمیری
دیگه اون تنها نیست تنهائیشو با تو پر نمیکنه
یه عمرم که بشینی کسی جاشو برات پر نمیکنه
| Design By : Asheqe Tanha |

